بعضی ها تمام باورهای آدم را می دزدند
همه ارزشها و ضدارزشهای انسان را زیر سوال می
برند
انگار نقطه عطف زندگی آدمند
انسان را می برند و می برند و می برند به
نقطه صفر می رسانند
می برند جایی شبیه سر خط
حس صفر شدن حس خوبی نیست...
+
نوشته شده در ساعت 21:5 توسط حدیث
|
بدون شک حسی که امشب در من جریان دارد کم نظیر بوده
و من در تنگنایی قرار گرفتم که هرگز گریزی برایم
وجود نداشته
امشب پر از تهی بودنم
پر از خالی
پر پر...
+
نوشته شده در ساعت 20:17 توسط حدیث
|
یکشنبه
صبح زود از خواب بيدار شدم، آروم لباس پوشيدم و طوري که زنم از خواب بيدار
نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توي گاراژ
خونه، قايق ام رو بستم به پشت ماشينم و از خونه به قصد ماهيگيري رفتم بيرون
درهمين
حين متوجه شدم که بيرون باد شديدي مياد، بارونيه و راديو رو هم که روشن
کردم متوجه شدم تمام روز وضعيت هوا به همون بدي باقي خواهد موند...تصميمم
عوض شد. دوباره آروم برگشتم خونه، ماشين رو تو گاراژ پارک کردم، لباسم رو
درآوردم و يواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود.... اون رو از
پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم: "هوا بيرون خيلي بده...." که همسر
عزيزم جواب داد: " آره، ولي باورت ميشه که اين شوهر احمق من تو همچين هوائي
رفته ماهيگيري؟
+
نوشته شده در ساعت 1:55 توسط حدیث
حجم بغضی
که این روزها گلویم را می فشرد از جنس کلمه نیست
سکوتی
مرگبار
که از
حاصل عشقبازی دستانم با کاغذ و قلم تصویری مبهم از جنون و درماندگی ام را به رخم
می کشد
انگار که انگشت سبابه ای
به سوی من
قصه ام را در گوش دیگری نجوا می کند
و او نیز
پوزخندی بر لب دارد
سادگی ام
را گاهی اوقات زیادی به رخم می کشی
اصلاح می
کنم حماقتم را
خستگی
مفرطی در خونم جریان دارد
سراپایم را
در برگرفته این خفت و یاس
باشد که
سردی دستانم اپیدمی شود....!
+
نوشته شده در ساعت 23:49 توسط حدیث
|
این
حس لعنتی سالهاست که مرا تسخیر کرده
این حس
تعهدی که به پدر و مادرم در تمام این سالها بدهکارم
تنها کافی
است چهره ی خسته و درمانده ی مادرم را پس از یک روز طولانی در حال انجام کارهای روزانه ببینم
کفایت می
کند دیدن چهره ی او برای ساختن روزم
همیشه بابت این قضیه تاسف خوردم
متاثر شدم مادر من لیاقت بهترین ها را داشته
من عشقی را که باید نثار او نکردم
و این حس لعنتی سالهاست که مرا تسخیر کرده
مادر من لیاقت بهترین ها را داشته
تنها دیدن چهره ی مادرم بعد از 12 ساعت کلاس
توانست این بعض لعنتی را بشکند
بغضی که در تمام طول روز از داشتنش طفره می رفتم.....!
+
نوشته شده در ساعت 4:5 توسط حدیث
|
فاجعه وقتی اتفاق میفته که
دوست دخترِ آدم، زنش بشه!
+++
مشکل اینجاس که ما همیشه دوست داریم
زن ها، ترکیبی از یه معلم سرخونه و یه فاحشه ی شبی 500 دلار باشند.
+++
"فاک
یو!" هیچکس متوجه این توهین نمیشه! چون ترتیبِ کسی رو دادن، واقعا کار
خیلی با حالیه. اگه واقعا میخوایم توهین آمیز بنظر بیاد، باید بگیم "آن فاک
یو"
[توهین خطاب به زن هاست]
+++
هنوزم میخواین مارو واسه این
جنایت دستگیر کنید؟! چرا؟ چون شما از این مشکل فرار می کنید. شما اونو
انداختین گردن سربازهای رومی. من می خوام همه چیزو روشن کنم، و اعتراف می
کنم. کار ما بود! خانواده ام، من این کارو کردم! ما یه یادداشت توی انباری
پیدا کردیم:
"ما اونو کشتیم!" امضاء ، مورتی.
خیلی خوب شد که ما اونو
به صلیب کشیدیم، چون اگه می خواستیم توی این سالها این کارو بکنیم، مجبور
بودیم با این نسلِ بچه – کشیش ها که یه صندلی الکتریکی کوچولو آویزون کردن
دور گردنشون، سر و کله بزنیم!
+++
+++
+
نوشته شده در ساعت 18:55 توسط حدیث
امروز ظهر شیطان را دیدم !
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...
گفتم:
ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی
تو گذرانده اند...
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از
موعد!
گفتم:...
به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی
خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم.
دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم،
روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان
در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن
روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و
دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می
رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی....!
+
نوشته شده در ساعت 6:8 توسط حدیث
شما
يادتون نمياد.....
- شما یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای
آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم
شما یادتون نمیاد شبا بیشتر از ساعت 12 تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت 12
سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد.... سر زد از افق...مهر خاوران
شما يادتون نمياد هركي بهمون فحش ميداد كف دستمونو نشونش ميداديم ميگفتيم
آيينه آيينه
شما يادتون نمياد ساعت 9.30 هر شب با این لالایی از رادیو میخوابیدیم
گنجیشک لالا مهتاب لالا شب بر همه خوش تا صبح فردا...لالالالایی لالا..لالایی
لالالالایی لالا ..لالایی..گل زود خوابید مثل همیشه قورباغه ساکت خوابیده
بیشه...جنگل لالا برکه لالا شب بر همه خوش تا صبح فردا
شما يادتون نمياد وقتی یه کلمه رو با هم می گفتیم موهای همو می کشیدیم تا
شوهرمون خوشگل تر شه
شما يادتون نمياد زمستون اون وقتا تمام عشقمون این بود که رادیو بگه مدرسه ها
به خاطر برف تعطیله
شما یادتون نمیاد کوچولو ها کوچولوها دستاتون بدیم به ما بریم به شهر قصه ها
شما یادتون نمیاد . گنجشگکه اشی مشی .... میفتی تو اب خیس میشی ....کی میپزه
اشپز باشی ..... کی میخوره حاکـــــــــــم باشــــــــی
به یاد هنرمندی که تنها خوند تنها زد و در تنهایی مرد
شما یادتون نمیاد مدیر مدرسه از مادرامون کادو می گرفت سر صف می داد به ما.بعد
می گفت: همه تو صفاشون از جلو نظام برید سر کلاساتون
شما یادتون نمیاد آلوچه و تمره هندی ، چیپسایی که توش سس کچاب میریختیم,
بستنی آلاسکا, همشون هم غیر بهداشتی
شما یادتون نمیاد تقلید کار میمونه...میمون جزو حیوونه
شما یادتون نمیاد خط کشهائی که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند می شد
شما یادتون نمیاد کلی با ذوق و شوق تلویزیون تماشا می کردیم یهو یه تصویر گل
و بلبل میومد: ادامه برنامه تا چند دقیقه دیگر
شما یادتون نمیاد، بچگیا تفنگ بازی که میکردیم، میرفتیم جلو یکی میگفتیم:
دستا بالا، خشتک پایین
شما یادتون نمیاد کارت صد آفرين ميدادن خر کیف ميشديم، هزار آفرين که ميدادن
خوده خر
ميشدیم
شما یادتون نمیاد اما وقتی بچه بودیم گلبرگ گلها رو روی ناخنمون می چسبوندیم
بعد می گفتیم لاک زدیم
شما یادتون نمیاد کارنامه هامونو میبردیم شهر بازی که بهمون بلیط بدن
شما یادتون نمیاد پسرا شیرن مثه شمشیرن...دخترا موشن مثه خرگوشن
شما يادتون نمياد بستني ميهن رو که میگفت مامان جون بستنيش خوشمزه تره
شما یادتون نمیاد پستونک پلاستیکی مّد شده بود مینداختیم گردنمون
شما یادتون نمیاد این بازیو پی پی پینوکیو پدر ژپتو، گُ گُ گُربه نره روباه
مکار
شما یادتون نمیاد هر وقت آقای نجار می رفت بیرون ووروجک خراب کاری می کرد
شما یادتون نمیاد... سیاهی کیستی ؟منم پار30 کولا
شما یادتون نمیاد دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟
شما یادتون نمیاد آهای، آهای، اهاااااای ، ننه،من گشنمه
شما یادتون نمیاد ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزم بهش میگفتیم:
زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه
و خیلی چیزای دیگه هست که شما یادتون نمیاد....
+
نوشته شده در ساعت 17:33 توسط حدیث
تو زندگي دلخوشيهاي زيادي هست.
دلخوشيهايي که اگر هم زندگي را شيرين نکنن کمي از تلخي اون مي کاهن
براي من هم يه چند تايي دلخوشي باقي مونده که اينا هستن
اينکه موقع برگشتن ازدانشگاه تاکسي راحت گيرم بياد
اينکه هنوز يه انگيزه براي زنده موندن دارم
و اون هم اينه که دوست دارم بدونم فردا چه اتفاقي ميوفته
نوشتن توي وبلاگم و اينکه نوشته هاي من براي چند نفري جالبه
اس ام اس هاي گاه و بيگاهي که از يه همکار قديمي مي گيرم که
چهار سال هست نديدمش و با اينکه هيچ نفعي براش ندارم
حاضره گاهي پولشو براي اس ام اس حروم کنه
اون يه دونه سيگاري که اخر شب قبل از خواب دود مي کنم
و ميشه مسير دودش را توي خيال تعقيب کرد
که چه جوري از لاي برگهاي خرمالو رد ميشه
و اون بالاها پخش و پلا ميشه
اينکه هفته هفت روزه و هر هفت روز يه جمعه وجود داره
اينکه خوشبختانه سرطان ارثيه و ميتونم اميدوار باشم
که لازم نيست تا 70 سالگي زنده بمونم
اينکه زندگي هنوزم اينقدر تلخ نشده که نشه به تلخيهاش خنديد
اينکه تو اين دنيا چيزي به اسم موسيقي وجود داره که وقتي خيلي داغوني
ميتونه يه کم ارومت کنه بدون اينکه ازت انتظاري داشته باشه
شعرهايي که گاهي خودشون به
ذهنم ميان و بعد هم محو ميشن بدون اينکه روي کاغذ بيان
بازي با پسر كوچولوي همسايه و اينکه بپرسم چند تا کلمه جديد ياد گرفته
خوندن پست هاي يه نفر که آي ديش اسم يه هورمون است و عکس يه زن سر به زير
را براي اواتارش انتخاب کرده و اينکه بدونم شاد و سر حاله
يا پخش اپيزود جديد سريال مورد علاقم..
يا دلگرمي دادناش وقتي حتي خودش به حرفاش ايمان نداره
يا قاب شيشه اي چشمهاي برادر كوچكيترم كه لبريزه از زندگي...
.....!
+
نوشته شده در ساعت 1:40 توسط حدیث
ثمر زوار ,
مشت مي كوبم بر در,پنجه مي سايم بر پنجره ها,من دچار خفقانم,خفقان !
من به تنگ آمده ام از همه چيز,بگذاريد هواري بزنم آآآآآآآآآآآآي ...!
+
نوشته شده در ساعت 16:12 توسط حدیث
|